Baar Aftaow
فصل های تنهایی و ترس...

بهار که می آمدم بیرون از دلهره و ترس

تابستان که با آفتاب برهنه می رقصیدم مست...

نه غروب غمزده ی پائیزی ام بود و

نه سپید نومیدی و سرمای نفس سوز برف

بر خاطره ی تنهایی و روزهای که برفت

تنها رد لب خنده ی تو  مانده است و داغ اشک

تا از کف نرود این همه یادکه مانده ام از گردش فصل

چشم می پوشم از هرچه بوده و از هر چه که هست

که سهم من از  جهان

همین چند طلوع سرشار بود

و  تنهایی آن همه غروب غمناک......

۱۳۸٦/٩/۱ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

غربت من و قصه ی کلاغ همسایه

گاهی فقط برای این که بگوئی خودت هستی و هیچ کس دیگری نیستی...آن قدر سخت می شود که باور کردنش ممکن نیست...گاهی وقتی فکر میکنی با دو چشم مهربان آشنا ترین هستی ناگهان متوجه می شوی که غریبه ترین آدم برای آن بوده ای...گاهی وقتی تنهایی ات بوسعت همه ی جهان گسترش پیدا می کند و روزنی کوچک/ ترا به زنده ماندن امیدوار می کند/ می فهمی که باز هم پرت رفته ای/ باز هم بیراهه رفته ای/ باز هم خدای من چقدر سخت است که آدم ها را بشناسی...یا نه آدمی ترا بشناسد...

امروز پشت پنجره ایستاده بودم و کلاغی را نگاه می کردم که کنج حیاط همسایه  با یک گردو کلنجار می رفت....بی گمان این کلاغ بیشتر از من از  گردو ودرونش اطلاعات داشت/ گاهی با نوکش آن را می غلتاند/ بعد یک دو گام عقب می رفت و گردنش را کج می کرد و با طمانینه آن را ورانداز می کرد/ گوی بخواهد توپوگرافیِ سطحش را بفهمد /باز جلو می امد کمی آ ن را تکان می داد/پشت و رو می کرد و بعد دوباره عقب می رفت/ بعد گوئی صدایی شنیده باشد و یا احساس خطر کرده باشد / می پرد روی دیوار حیاط و گردو را  کنج حیاط جا می گذارد/ اما با نگاه کجش روی دیوار/ همچنان آن را زیر نظر می گیرد. بعد کمی پیرامونش را می پاید و دوباره می پرد پائین و گردو را ورانداز می کند/ با پا آ ن را می غلتاند/ و  با نوک سیاهش آن را بین درز موزائیک گیرمی دهد .

 و آن وقت با کله ی چکش مانندش/ ضربه ای محکم به آن می زند/ گردو کمی به هوا می پرد و غِل می خوردکنج دیوار/ کلاغ انگار خودش هم از ضربه ای که زده است ترسیده باشد/ بال هایش را در هوا باز می کند و کمی از جایش می پرد/ بعد پیرامونش را وارسی می کند / گوئی خطری نباشد می رود سراغ گردو...بنوک می گیردش و می پرد روی دیوار/ با خود فکر می کنم تازه متوجه شده است که باید بردارد و برود/ اما کلاغ کمی روی دیوار می نشیند...صبر می کند / گردنش را کج می کند و  پایین موزاییک ها را نگاه می کند/  بعد گردو را  ول می کند پایین/ گردو محکم می خورد روی سطح سخت حیاط همسایه و دو نیم می شود....کلاغ پایین می پرد انگار حسابی گرسنه باشد.نیمه گردو را میان چنگال پایش گیر می دهد و تویش را خالی می کند/ گاه سر بلند می کند و دور و برش را می پاید. تا مطمئن شود رغیبی ندارد یا شاید هم فرصتی بخود می دهد تا از مزه گردو لذت ببرد... نمی دانم....باید حسابی گرسنه باشد و فوری بسراغ نیمه دیگر گردو می رود...جیاط همسایه زیر برگ های زرد گردو که اینجا و آن جا ریخته اند/ و این کلاغ تنها/ مرا بیاد غم دیرینم می اندازد...سیگاری روشن می کنم و بر می گردم پشت پنجره کلاغ پریده است....تنها دو نیمه تهی/ از پوست گردو مانده است...و قلبی شکسته و خالی برای من....

۱۳۸٦/٧/۳٠ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
چند وقتی این خانه ی کوچک ما را می گویند دزد زده بود....ما که نفهمیدیم چه شده بود....فقط کلید خانه ی ما گم شده بود و همین جور هی دور خودمان می چرخیدیم همین که به در می زدیم چیزی محکم توی صورتمان می خورد تا چشم هایمان تار شود و دیگر هوای آمدن به خانه را نکنیم...اما انگار همه چیز بخیر گذشت...شکرش...حالا که آمدیم خانه... بیشتر وقت به نگاه کردن در و دیوار  می گذرد ...صندوق پست که خالی بود انگار دیگران هم نمی توانستند این جا بیایند...تا از یاد دوستان نرویم... همین چند خط را به علامت حیات بپذرید...که  من نیز گلی زیبا را پذیرا شدم از نگاه گرم دوست.... و سبز باشید در این پاییز ..که ویران می کند خیال مرا با این همه دلبری که با برگ می کند و این غم شیرینِ دیرینش ...خوشا صفای غم انگیز و دل انگیزش... ....
۱۳۸٦/٧/٢٦ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

گفتم که  دگر چشم بدلبر نکنم/ صوفی شوم و گوش به مُنکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون منست/  توبت کردم که توبه دیگر نکنم

۱۳۸٦/٤/۱۳ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ساعت

 

 

هوا بسیار گرم بود امروز، با حالی که داشتم نتوانستم در طول روز بیرون بروم. خلق و خوی خوشی ندارم، نمی دانم، دلتنگم و دلتنگی برای چی نمی دانم. البته نه این که علتی نباشد اما کثرت آنها نمی گذارد ببینم امروز برای کدام...

آدم نباید از جایی برود. اگر رفت دیگر نباید برگردد. این هم از آن کشیفیات جدید من است. اما خوب که فکر می کنم می بینم تمام طول این رفتن فقط یک چیز مرا نگه داشته بود،  و آن همین برگشتن، حالا فکرش را بکن، هنوز از گرد راه برنگشته باشی و به این برسی که آدمی که رفت نباید برگردد، یعنی با رفتنش همه چیز او خواهد رفت. مثل اینکه برف بیاید، ماشینی را پارک  کرده باشی و صبح که می آیی پوشیده از برف است. بعد که ماشین را برمی داری جایش می ماند، یعنی جای خالی برف می ماند، اما بعد اگر باز برف بیاید و یا اگر آفتاب شود و برف ها آب شوند، لاجرم آن جای خالی پر می شود، یا پاک می شود و دیگر چیزی نمی ماند.  گاه احساس می کنم که حتی ان جای خالی هم نبوده است. خیابان های من دیگر پر شده اند. مدرسه ی قدیمی را خراب کرده اند و یک پیکره ی نوی ساخته اند، درخت ها پیر شده اند و این همه خیابان و این همه راه، من که راهم را گم می کنم هی. و آدم ها، آدم ها, هرگز نمی توانستم فکرش را بکنم که جایی آدم ها این قدر تغییر می کنند. روزی که می رفتم جز تک و توک ناشناسی در خیابان نمی دیدم و جز پیریاز فامیلی یا آشنایِ دوری در قبرستان نمی شناختم، اما باور کن دقیقا برعکس شده است، همین پنجشنبه گذشته که به قبرستان رفتم، چقدر چهره ی آشنا, و بیرون که امدم این همه ادم که نمی شناختم. اما آنها که مانده اند چه غریبه اند با من، مگر می شد تصورش را کرد که این همان آدم ها باشند، و طبیعتا من هم بهمین اندازه تغییر کرده ام. اما فکرش را بکنید, بیست سال در این اندیشه باشی که چیزی جایی وجود دارد و برایش پر پر بزنی و بعد بیای و ببینی که چیزی نیست و یا اصلا نبوده است. جای خالی پر شده است. جز در موارد بسیار جزئی که سود و زیانی در کار بوده است, هیچ حافظه ای هم نمانده است. اصلا مگر برای یک دلتنگی آدمی, چقدر دلیل باید وجود داشته باشد.

ساعت را دیروز بردم پیش ساعت ساز. ساعت پیرمرد بود. از «دا» پرسیده بودم که آیا چیزی از پیرمرد باقی مانده است تا به یادگار داشته باشم. گفته بود, نه دا! همه اش از میان رفت. فقط همان ساعت قدیمی اش گوشه دولاب است. با اشتیاق گفته بودم خوب بیاورش, بده به من! و پیرزن با قامت خمیده تا نیمه تن اش در دولاب فرو رفته بود و لختی بعد ساعت را جلوی من گذاشته بود. همان ساعت طلائی و پرجلای روزهای گمشده. قاب زردش خورده شده بود و بند سیاه چرمی که احتمالا سال های زیادی روی دستی بسته نشده بود دیگر داشت می پوسید و پوسته کرده بود. از آن صفحه سفید و تاریخ نما چیز زیادی باقی نماده بود, انگار آب پشت شیشه اش رفته باشد هم شیشه تار و فرسوده شده بود و هم صفخه سفید,رنگش رفته بود و چیز زیادی, جزهمان علامت های طلائی ساعت نمای سر هر ساعت,  پیدا نبود. و دریچه کوچک روی صفحه که روزهای هفته را نشان می داد, البته به انگلیسی و چه دنیای رمز آلودی بود برای کودکی سه چهار ساله ای مثل من که روی زانوی پدر می نشستم و مچ قوی دستش را که بند فلزی طلائی رنگ, همان بند اولی یا بقول امروزی ها اورجینالش, در گوشت آن نشسته بود را با دو دست کوچک ام می گرفتم و دقایقی طولانی در این قاب کوچک با حروف عجیب انگلیسی اش خیره می شدم. روزهای یک شنبه آن حروف قرمز می شدند و من کلی خوشحال تر می شدم. کسی هم البته هیچ وقت آن روزها, برای من نگفته بود که مثلا نوشته است «ساندی» و یک شنبه اروپائی ها تعطیل است, این همه اطلاعات برای آن روز های من احتمالا اصلا هم لازم نبود. همان زانوی امن پدر و ساعت پر ابهتش کافی بود و دیگر این رنگ قرمز اوج نشاط بود. 

حالا اما این ساعت فکسنی رنگ و رو باخته با آن بند سیاه مستعمل چقدر کوچک بنظر می آمد. با خود گفته بودم باید بشود درستش کرد  و برای همین هم دیروز که رفتم قدم بزنم آن را با خودم برده بودم. به چند ساعت ساز توی چارباغ نشانش دادم, البته نخست پیش ساعت چی معروف, همان پیرمرد با ابهت که سیمای موقرش هم نشانی از دقت ساعت دارد. نگاهش کرده بود و گفته بود, ساعت خوبی است، اما شیشه اش را ندارد. بعد گفته بود حیف است مواظبش باش! به چند جای دیگر سر زده بودم تا بالاخره یکی شان گفته بود درستش می کند. سفارش زیاد کرده بودم و ساعت را داده بودم تا تعمییر کند. گفته بود فردا بعد از ساعت شش بروم و تحویلش بگیرم.

بعد از ظهر به هر حال می زنم بیرون،باید بروم سراغ ساعت امروز, تازه تنها دل خوشی این روزهای من همین است. کمی که از کوچه های باریک بگذرم, کوچه هایی با مردانی که با سرعتی دیوانه وار در این کوچه ها ماشین می رانند و من نمی دانم با این سرعت کجا می روند.  و اگر خوب حواسم را جمع کنم که زیر ماشین نروم بعد از چند دقیقه می آیم کنار رودخانه، و این همه زیبایی خفته و پارک هایی با صفا و مردمی که این جا و آن جا یله می شوند روی چمن ها، مردان، زنان، بچه ها، پیرها، دخترها و پسرها و این دو آخری,  مشتریان پر و پا قرص بوته زارهای پارک ها هستند. در هر کنجی زیر هر درختچه اوزالیا، لای شاخه های هر بید مجنون، بیخ گوش هر رُز رونده ای یا در پناه پیچ امین الدوله ای, می بینی جفتی خزیده اند.  دخترانی با چشم های انتظار که از شرم و هراسی غریب موج می زنند و خاموشند.  و پسرانی که خنده بر لب هی جلوتر می آیند و حرف می زنند.

من اما بی صدا راهم را می گیرم و خلاف جریان رودخانه در غربت خویش سر می کنم.  گاهی که از کنار زوجی می گذرم شاید بشنوم  که چیزی بهم می گویند یا قورباغه ها را که کنسرت عظیم شان هر رهگذری را به شنیدن دعوت می کند. یا صدای پسرانی  که به عمد چیزی می پرانند تا دخترانی که از ان حوالی می گذرند را خوش آید. و این صداها تمام آن چیزی ست که من این همه سال نداشته ام. از پل اول که می گذرم یک دسته پسر جوان شانزده هفده ساله, روی چمن ها با هم بلند بلند حرف می زنند و می خندند، دقت زیادی نمی خواهد تا متوجه شوی که چند دختر جوان آن سوتر می گذرند، بعد دو پسر هم سن و سال آن جمع, با دوچرخه هایشان از روبرو می آیند. یکی شان فریاد می زند: رسول میراسدیان! رسول میر اسدیان! یکی از جمع پسران روی چمن می گوید: بعله چیه؟ پسر دوچرخه سوار می گوید: رسول میراسدیان لطفا به بخش زایمان! و در حالی که جمع پسران روی چمن زیر خنده می زنند یکی شان با لهجه غلیظ اصفهانی می گوید: باشه بخواب اُمِدم، دردِت گرفته س! به این زودی وقتش شدس!

 و بقیه زیر خنده می زنند و دخترانی که می گذرند می خندند و از دور صدای موزیک از بلندگوی قایق های کرایه ای می آید. و این جا و آن جا گل گل مردم بساطشان را پهن می کنند. زیرانداز پلاستیکی، گاز پیک نیک، کترآب و قوری و البته کیسه ی پر تخمه ی آفتاب گردان.

 این پارک ها تنها پناهگاه مردم از دست گرمای خانه ها هستند. غروب که می شود هرکس با هر وسیله ای که دستش بیاید خودش را بگوشه ای از این بهشت خانگی می رساند. و امروز آب رودخانه کم شده است و جلبک ها و قورباغه ها و پشه ها دست بالا را دارند..مسیر هر روزه ام را میروم.  تا به سی و سه پل برسم می روم توی چارباغ و سراغ ساعت ساز.

تا مرا می بیند می گوید, ای داد و بیداد, پاک یادم رفت!

 نگاه می کنم روی پشخوانش ساعت همانجا که دیروز گذاشته بودش قرار داشت. با شرمندگی نچندان چشم گیری می گوید تا شما یک دوری بزنید من درستش می کنم. ناچار قبول می کنم. از مغازه بیرون می آیم. یادم می آید که تمام روز جز همان تخم مرغی که بعنوان صبحانه خورده بودم چیز دیگری نخورده ام. می روم سراغ جیگرکی, چند سیخ جیگر می خورم و بیاد روزهای زیادی از چارده پانزده سالگی ام  که در این خیابان شیخ بهائی  پرسه  زده بودم, بی هدف در خیابان براه می افتم. چشمم می افتد بنامی آشنا, بستنی چمنزار. اینجا صدها بار بستنی خریده بودم, می روم توی مغازه, اما این مغازه هم انگار مثل همه ی چیزهای دیگر کوچک شده است, تا آن جا که بیاد می آورم این جا مغازه ای بزرگ بود با جای نشستن وما نوجوان هایی که تازه داشتیم سری توی سرها  در می آوردیم, اینجا می آمدیم و روی صندلی هایش می نشستیم و سفارش بستنی و فالوده ی شیرازی مخلوط می دادیم. اما توی این مغازه جای نشستن که نبود, سرپا هم نمی شد ایستاد. بعد از این همه سال چهره ی بستنی فروش را باز شناختم. این مرد موقر با موهای سفید همان جوان چست و چالاکی بود که بین میز و صندلی اینجا روزی می دوید و مثل فرفره بستنی ها را به مشتری ها می رساند و لیوان ها و ظرف های خالی را جمع می کرد. خودش بود.سفارش بستنی می دهم, با حرکاتی آرام و با طمانینه ظرف پلاستیکی را از بستنی پر می کند و روی شیشه ی میز جلوش می گذارد, پولش را می دهم و می زنم بیرون, کنار پیاده رو می ایستم و بستنی را می خورم. برمی گردم پیش ساعت ساز.

مشغول است. می گوید, خوب مانده است. می گویم چهل سالی بیشتر دارد. اما نمی گویم که حتی به یاد دارم آن روزی که این هدیه را از طرف دوستی از کویت برای پیرمرد اورده بودند. آن موقع پیرمرد نبود, اوج برو بیایش بود. از این جا و آن جا برایش هدیه می رسید, البته او هم جواب می داد. یادم می آید وقتی روی دستش بسته بودش چه برق زرد طلایی در نور چراغ زنبوری داشت. و فردای آنروز من چپ و راست هی ساعت را پرسیده بودم. چند بار اول را با میل آدمی که بخواهد ساعت قیمتی اش را مورد استفاده قرار دهد جوابم را داده بود. اما بعد که متوجه شد من زیادی احساساتی شده ام گفته بود, جوون مرگ مرده! دست از سر این ساعت ورمیداری یا قند شکن بیارم و خوردش کنم؟

بعد دیگر جرئت پرسیدن نداشتم, اما همیشه شیفته ی آن لحظه بودم که پدر با طمانینه انگشت سبابه اش را روی مچش می کشید تا آستین سفید پیراهن اش را کنار بزند و برق طلایی ساعت را ببینم. البته دقت این ساعت در اندازه گیری زمان چندان بدرد من  در چارسالگی و سال های بعد از آن نمی خورد, چون برای پدرزمان و اعلان وقت, قانون خاصی داشت. مثلا اگر صبح زود ساعتش را نگاه می کرد و ما در خوابِ صبحگاهی بودیم و ساعت پنج و پنجاه دقیقه بامداد را نشان می داد, پدر می گفت, ساعت هشت است تا لنگ ظهر می خواهید بخوابید, بلند شوید دیگر!

یا اگر مثلا ساعت حقیقی دوازده و ده دقیقه بود و نهار هنوز نپخته بود, ساعت می شد دو بعد از ظهر.

نه این ها را البته نمی شد به ساعت ساز گفت. آنوقت حتما دست مزدش را سه برابر درخواست می کرد. ساعت ساز اما همچنان مشغول بود و گاهی توضیحاتی هم می داد. « ببین چه فلز مرغوبی دارد. پر آشغال و گردخاک بود, اما هنوز مثل طلا برق می زند, عجب آلیازی!» بعد پیچ های بسیار ریز را به چالاکی باز می کند و روی شیشه جلوش می گذارد اما آن جا پیچ ها و رقاصک ها و چرخ های کوچک زیاد دیگری هم ریخته است و من با خود می اندیشم که چطور بعد خواهد فهمید که کدام پیچ مال ساعت پیرمرد است.  اما او انگار به فکر من راه نمی برد و اول صفحه ی اتوماتیک را درمی آورد, و بعد با نوک برسی بسیار کوچک ماهرانه به کمک چند مایعی که برس را به آنها آغشته می کند, قطعات را تمیز می کند. می گوید,  صفحه ی آن حسابی زنگ زده است و گیر هم نمی اید که عوض کند و مجبور است که ان را با مایعی مخصوص بشوید و این کار باعث می شود که علامت های روی صفحه از بین برود ولی آرم سیکو خواهد ماند, چون از فلز برجسته ساخته شده است. بعد میان صدها شیشه ی ساعت, یکی که به ساعت می خورد پیدا کرد و آن را عوض می کند. بعد قطعات را یکی یکی سر جایشان گذاشت و پیچ های میکروسکوپی را بست. گاهی از یک زره بین که روی یک چشمش می گذاشت استفاده می کرد. بالاخره ساعت را بقول خودش جمع کرد و  گفت یک بند چرمی قهوه ای روشن هم رویش می بندم, بهش می آید.

آن وقت دوباره به یاد آوردم که بند اولی ساعت, بندی فلزی زرد رنگ. بعدها وقتی آن بند, کار خودش را کرد و تا وقتی چشم های پیرمرد می دید, باز ساعت بند های فلزی دیگری را هم مصرف کرده بود. اما این اخری بند چرمی قفلی بود که اصلا تو دست من نمی رفت. باورم نمی شد که دست های پیرمرد این آخری ها این قدر کوچک شده باشند. به چشمان چار پنج سالگی من مچ دست پدر, بزرگ و قوی بود, شاید قوی ترین و بزرگ ترین برای من.  بطوری که همان بند فلزی طلائی رنگ تو گوشتش می نشست و همیشه وقتی ساعت را باز می کرد جایش معلوم بود. اما این سال های اخر، پانزده سال آخر که من پیرمرد را ندیدم و او هم دیگر ساعتش را نمی توانست ببیند, نمی دانم. شاید همه این سال های آخر ساعت توی همان دولاب مانده بود و دیگر پیرمرد ان را روی دستش نمی بست.

بند ساعت را هم عوض کرد و بعد آن را روی میز جلوی من گذاشت و گفت بفرمایید, ساعت خوبی است اما نگذارید آب درون ان برود, حیف است.

ساعت را در دست می گیرم, جلای تازه ای گرفته است ولی همان ساعت است. روی مچم می بندم, جریان گرمی تمام وجودم را درمی نوردد. تا اشک هایم نریزد آن را باز می کنم و می گویم دست شما درد نکند استاد, خدا کند درست کار کند, اجرتتان چقدر می شود.

می گوید قابلی ندارد اما سریع قلمی بر میدارد و در حاشیه روزنامه روی میز ارقامی می نویسد.

بند, دوهزار و دویست, شیشه هزاروپانصد... و جمع که می کند رقم رندی مثل شش هزار تومان می شود. پول را می دهم و از مغازه می آیم بیرون. از پشت سر می گوید بسلامت, امیدوارم چهل سال هم برای شما کار کند!

 ساعت را در دست می فشارم بوق گوش خراش ماشینی افکارم را بهم می ریزد...

 

 

 

۱۳۸٦/٤/۸ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

وطن...

وطن پدیده ای پیدا

پیکره ای که در رویا

هزارنقش دارد و در واقعیت

گاه چنان بی رنگ است

که بهنگام رفتن چشم های نیازموده ی جوانت

بی شک آن را نخواهد دید

و کوه، دشت و خیابان

واین همه آدم های مغموم

ترا به چیزی پیوند نخواهد داد

گم که می شوی اما

وطن پاره ی تن

از خاک داغش

تا باران های بی عنان

تا چشم در کار، کویر و نمک

و کاریزهای متروک

که آب

 بر لبان سیمانی جوی

              شوخ می خندد

 

تاهوش هشیار، باد در باد

و این همه تن که بر باد می روند

با باد می روند

پیران ما که در باد می روند

وطن سیطره ی سبز

وگلاب گیران همخوان

شیشه ئی از رازیانه بده!

بطری گل سرخ!

تن گلگون تو این جا برباد رفت

وجوانی هیهات این همه جوانی

اگر می شد تراوت نگاه ترا

و دست های بیدمشکی ات را

در شیشه ای کوچک به یادگار برد

و این همه کوه که نظاره گر وطن بوده اند

از میان شیهه شب تاتار

تا همسرا ئی کاروان های کویر

و سرباز تشنه ی افغان

راستی این همه کارگر افغان کجا رفتند

  با بقچه های نان

     و نگاه نگران؟

وطن پاره ی تن

هزارسال با کاروان عبریان سرگردان

هزار سال در دست های چاق خلیفه پنهان

هزار سال فریاد گوشخراش زنان

من اما در باد رفته ام بشور جوانی

ودر باد می آیم بهنگام گلاب گیران دختران

با این همه

این جا در حافظه فراموش  کوهستان های پیر

بُزروئی آشناست

زیر بلند ترین چنار این حوالی

جایی که پیرترین کلاغ ها لانه ساخته است

وطن

آن جا وطن من است.

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۳/۳٠ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بيدار خوابی...

....

همه به اعتبار دست های تو

همین که در منظر آفتاب برهنه در نیایشی

که جهان جمعی طلوع سرشار است و

                                   برخی غروب غمناک

.

.

.

۱۳۸٦/۳/٢٤ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آدم های انتظار

 

آدم های انتظار

 

نه در حاشیه می رفت و

نه آدم متن بود  هرگز

 

پس این همه خنیاگری

برای دل کیست؟

تو که تنها خاک سبزت

چشم هایی بوده این همه مغموم            

و جاده ای انتظار

که از بس در نگاهت موج زده است                                      

از گیسوانت پیرتر با باد می رود

 

در این جهان

تنی چند همیشه حاشیه و متن بوده اند

و آدم های دیگر

نه در حاشیه می گنجند

نه ادم متن بوده اند

اصفهان بهار

86

 

۱۳۸٦/۳/٢۱ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

..تنهايی حقيقتی بود...

تنهایی حقیقتی بود بی انکار.

تا تعلق بود

عشق نامش نهادیم

و تا تنهایی

              نفرت

عشق ابزاری بود

                برای رهای از خویش

و تنهایی را گفته بودند

               تا خویشتن را بازیابیم

وتعلق

تعلق همه به این خاطر

تا تنفر معنایی یابد.

و چون فرجام کار آمد

روزگارمان

نیمی بخیال عشق رفت و

نیمِ دیگر بنفرت و فراموشی

 

اکنون نه عشق بود نه نفرت

در پایان

تنها

تنهایی حقیقتی بود بی انکار                                                                         

                                                                 بهار 86 اصفهان

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۳/۱٥ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فرجام

فرجام

این جا همه چیز بچشم شما ایستاده است

 و فرجام

جز تکرار و بازگشت نیست

تنهایی حیرت انگیز و دلچسبی

و باز آمدن خاطره

و تو در لباس بلند روزهای شیرین

چه خوب که یاد ها پیر نمی شوند

چه خوب که زمان از بیرون ما میگذرد

حال یاد و خاطره

دو شبح رقصان این میان

در پایان

همه چیز را چنان دلپذیر کرده است

که انگار با همه ی ضعف

چیزی را دوباره آغاز کنی

باز کپی می کنم تصویر شوریده ات را

از میان این همه بریده ی یاد

کاغذها همه زردند

و مداد سیاه خسته

تنها میان انگشتان خشکیده ی من است

                که هنوز می رقصد

روی میز ظرف شیرینی پر از سکوت است و

همه چیز گفتنِ توست

از شوخ چشم هات که کشیده ام                          

تو مرا با این نگاه ترک کردی

و  تنها یک بار گریستی

و من دانه های خیس را

تا فرجام با خود اورده ام

تنها تراوت فرجام

باز همین خاطرخیس توست

که در خیالم باقی ست...

چه همه چیز بکندی 

                            تند گذشت

حالا دیگر چه فرق می کند

کی، کجا، چه کسی

              زخم زد.

حکایت غریبی ست فرجام کار آدمی

و هر جا که بنگری تکرار

دوباره امدن

و سکون...

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۳/۱٤ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

ايهام

  جائی برخوردم  به این ایهام زیبا که «طرزی افشار»  در شرح بند شلوار فروختن دختران رشتی در بازار آورده است.


دختران نجیب خطه رشت/ چون غزالان مست می‌گردند
از پی مشتری به هر بازار/ بند تنبان بدست می گردند

۱۳۸٥/٦/۱٩ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

«مهستی گنجوی» ؟

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست/  گفتا ز سرقهر که این واقعه چیست


من پیرم  و چوب نمی‌خیزد راست/  این قحبه نه مریم است، پس بچه ز کیست

این رباعی هم از «مهستی گنجوی» باید باشد.

۱۳۸٥/٦/۱۸ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

باز هم ««جهان خاتون»»...

در تدکرة‌الشعرا آمده است:

و «جهان خاتون» را با »خواجه عُبید« (مراد عٍُبید  زاکانی شاعر معروف و هم عصر خاتون است) مشاعره و مناظره است... و گویند  خواجه »امین‌الدُِین« که در عصر شاه ابو اسحاق وزیر باقدرت و منزلتی بوده «جهان خاتون» را بنکاح خود درآورد و »خواجه عُبید«  در آن باب می‌گوید:

 

وزیرا «جهان» قحبه ای بی‌وفاست//ترا از  چنین قحبه‌یی ننگ نیست؟...

البته گویا شوهر  «جهان خاتون» وزیر ابواسحق نبوده و ندیم او بوده و این‌جا  عبید کنایه‌ای هم به بی تدبیریی دربار و دخالت رقیب در سیاست و رتف و فتق امور دارد. 

۱۳۸٥/٦/۱۸ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

«جهان خاتون»

این هم دو رباعی از یک بانوی  کهن شعر فارسی بنام « جهان خاتون» که در نیمه دوم قرن هشتم هجری می‌زیسته، «جهان خاتون» اشعار عاشفانه‌ی زیبایی دارد که باز هم به آن اشاره خواهم کرد.

آن دوست که آرام دل ما باشد/ گویند که زشتست، بهل تا باشد

شایدکه بچشم کس نه زیبا باشد / تا باری از آنِ منِ تنها باشد

««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

گفتم که  دگر چشم بدلبر نکنم/ صوفی شوم و گوش به مُنکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون منست/  توبت کردم که توبه دیگر نکنم

۱۳۸٥/٦/۱٧ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

«سنایی غزنوی»

حضرت «سنایی غزنوی» این دو بیت را در حکایت  پیرزنی می‌‌گوید که دختری زیبایی بنام مهستی داشته و هنگام که دختر به بیماری سختی مبتلا می‌شود و بیم مرگش می‌رود پیرزن بسیار متاثر و آزرده خاطر می‌شود. در این احوال سر گاو پیرزن در دیگ بزرگی گیر کرده و گاو درمانده و نابینا از وحشت به این‌سو و آن سو می‌دود و از در در‌می‌آید، پیرزن که سخت در خیال مرگ احتمالی دخترش بوده با دیدن گاو در آن حالت فکر می‌کند عزرائیل است و وحشت زده می‌گوید:

ملک‌الموت من نه مهستی‌ام              من یکی زال پیر محنتی‌ام

گر ترا مهستی همی باید                  اینک او را ببر که می‌شاید

۱۳۸٥/٦/۱٧ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کليم کاشانی:

                          از هنر حال خرابم نشد اصلاح پذیر

                        همچو ویرانه که از گنـج خود آباد نشد

۱۳۸٥/٦/۱٦ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شاعر درد

من شاعر تلخ ترین روز های جهانم

روزهای زخم، خنجر، دوست

روزهای رفیق ترین خیانت ها

روزهای مهربان ترین

                                           «نه» ها

روزهای پوچ ترین آدم ها

و اقیانوس ها

که تنها قوزکِ پاهایت را غرق می کنند.

شاعر شب های

    نه از ستاره سرشار

که در حسرت لبخند ستاره برلب

و شاعر روزهای بیهودگی

از هشت تا دوازده

از دوازده تا شش

از هیچ تا هیچ.

من اما شاعر نبودم

اگر تو آن سوی نمی دانم کجا

                         نمی ایستادی

و بیاد نمی آوردی هی

که آدم تنها خواهد مُرد.

 

اما عشق

جنس دیگری ست

من شاعر تلخ ترین روزهای آدم

شاعر افسونها

ترفند ها

حیله ها

و زبان بازیِ قرن های فراموش.

ارث در ارث

تا به شعر رسیدم

هزار برادر به برادر زهر خورانیدند

هزار پدر

بچشمِ کودکانشان میل کشیدند

هزار مادر

هزار

هزار...

من شاعر دیوانه های همشهری ام

 پای بر یرزمین می‌کوبد:

« سند ملکت ری را

ازت می‌ستانم از»

چه کسل کننده است این دیار

 وقتی هیچ دیوانه ای نمی خندد.

من شاعر نبودم اما

اگر تو این گونه

                   پا  بر زمین  سفت نمی کردی

که جهان بر پل بنا شده است

ومن نطفه ی جدائی ام

و پل های جهان پشت سرم همه

                                         خراب

بیا این بار

از راهی که تو رفته ای

بی تشویش باز گردیم

جایی میان ستاره بارانِ شب های اسفند

بر بلندی های برف گیر فارسان

غرق ستاره بازیِ آسمان

                          شویم

و شعری اگر باشد

همین شب اثیریِ ما

بر حاشیه ی شیریِ راه

                               خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٥/٦/۱٢ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

در پاسخ دوست ناديده‌ام
حیرت انگیز در زندگی ما آدم‌ها شاید تفاوت‌مان باشد... با این‌ که ظاهرا ریخت و قیافه‌مان شبیه هم است و نیاز‌های ابتدایی‌مان یکی‌ست....اما درد‌هایمان هرگز به هم شبیه نیست من همیشه از کلمه‌ی ستم مضاعف پرهیز کرده‌ام... فکرش را بکن ستم مضاعف بر زنان. ستم مضاعف بر ملت‌ها و...یعنی در عین حالی که ما بصورت کُلکتیو درد می‌کشیم حالا کسی مثلا فشار دیگری به دیگران وارد کند...خوب با این حساب می شود گفت ستم مضاعف که نه بله ضربدر هزار... به هر انسان دیگری هم ممکن است وارد شود...مثلا وقتی همسایه‌مان خانه‌اش بر اثر بی‌احتیاطی دیگران آتش می‌گیرد و... اما من می‌خواستم موضوع دیگری را برای تو دوست عزیز بنویسم و آن این‌که دردهای ما شدیدا از قانون نسبیت پیروی می‌‌ کنند...مگر نه؟ پدیده‌ای که برای من رنح جانکاه می‌باشد برای تو شاید خنده‌دار هم باشد یا آروغی از سر سیری اما آیا واقعا می شود آن را انکار کرد صرف این‌که دیگری دردی عظیم‌تری دارد... نمی‌دانم...همینقدر بگویم شادی- سیری و آسایش خیال درد ندارند اگر جایی دردی دیدی باید بدانی که کار بنحوی می‌لنگد...امید به جهانی  بدون درد....
۱۳۸٥/٦/۱٢ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بیدار خوابی...

 

 

من آواز کولیان را

عاشق بوده ام دیری

 تنها

آوارگانند که

              با قلب خویش می خوانند.

۱۳۸٥/٦/۱۱ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بیدار خوابی...

هیچ اما نگو

بگذار جذبه ی کهرباییِ نگاهت

جهان را

در این بیدار خوابیِ ناب

دمی کرخت

           فرو برد.

 

 

۱۳۸٥/٦/۱۱ - bijan farsi | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows